دوست داشتن هنر می خواهد. یک هنر ذاتی و به نظرم کمی پیچیده.
بهترین راه این است: یا راه و رسمش را یاد بگیر یا لطفا بی خیال قضیه شو!
رمانها پر از لحظات عاشقانه اند. برخی جذاب و برخی تکراری. از لابه لای جمله های توصیف کننده لحظه های عاشقانه که خون را به گونه هایت تزریق می کند و دلت غنج می رود برای حال و هوای برخی از جمله ها، یک کلمه گم شده پیدا می شود: نوازش
برچسب: تلنگر,
نویسنده: آرشان خوشنام
روزهایی که تنهایی ام پررنگ تر می شود، قلم و کاغذ برایم عزیزتر می شوند. شروع می کنم به نوشتن. کاغذها سیاه می شوند و درون من سبک تر. عجب جادویی دارد این الفبا!
برچسب: تنهایی,
نویسنده: آرشان خوشنام
از خواب که بیدار می شوم، انگار که مسایل پشت در ایستاده اند و با فشار می خواهند در را باز کنند. من به ناگهان بیدار می شوم و درِ ذهنم را باز می کنم. همه شان به یکباره می ریزند داخل ذهنم. قلبم به تپش می افتد؛ اما سعی می کنم مقاومت کنم.
گاه تعدد مسایل و راه حل های ذهنی آنقدر زیاد می شود که بررسی شان هم نگرانی می آورد. بعد باید ذهنت را جمع کنی. همه را به صف کنی. یک خط کش بگیری دستت و آرام آرام هر کدام را راه بدهی توی ذهنت. بررسی شان کنی، اگر توانستی به نتیجه هم برسی که عالی است! اما این به نظم درآوردن آشفتگی ذهنی مقاومت می خواهد. مقاومت در برابر استرس و آشفتگی. نگرانی از پیامدها و نرسیدن به نتیجه!
برچسب: مقاومت,
نویسنده: آرشان خوشنام
برچسب: بودن,
نویسنده: آرشان خوشنام